در یکی از کوپه های قطاری که به سمت شهر برگزاری سمینار می رفت ، یک زیست شناس ، یک فیزیکدان و یک ریاضیدان ، با یکدیگر همسفر بودند...هنگام عبور قطار از نزدیک یکی از روستاهای بین راه ، ناخودآگاه چشم همه ، به گوسفند سیاهی افتاد که آرام ، در چمنزارهای کنار خط راه آهن مشغول علف خوردن بود... زیست شناس که بهانه ای برای صحبت یافته بود ، سکوت حاکم را شکست و با بحث برانگیزانه ای گفت:"باید در این ده ، گوسفندان سیاه زیادی باشد و این هم یکی ازهمانهاست"...فیزیکدان لبخندی زد و گفت :"خیر دوست من!تنها فرضیه قابل مطرح این است:قطعا در این ده ، یک گوسفند سیاه رنگ ، وجود دارد "... در این موقع ، ریاضیدان که کلاهش را تا چشمانش پایین آورده و سخنان آنان را شنیده بود ، به آرامی گفت:"متاسفانه هر دو ، در اشتباهید . تنها حکم ثابت شده چنین است: در این ده گوسفندی وجود دارد ، که حداقل رنگ یک طرف آن سیاه است!!!!!"....و این بار حکمفرمایی حیرت بود و سکوت....

